سرنوشت


سرنوشت را ، باید از سر نوشت
شاید این بار کمی بهتر نوشت
عاشقی را غرقِ در باور نوشت
غُصه ها را قِصه ای دیگر نوشت

از کجا این باور آمد که گفت
گر رَود سَر برنگردد سرنوشت
گل بکاریم ، از دل گِل گُل بَراریم
در زمستان ، در بهاران ، زیرِ باران
گل بکاریم ، گر بخواهیم ، گر نخواهیم
باغبانِ روزگاریم

سرنوشت را ، باید از سر نوشت
شاید این بار کمی بهتر نوشت
عاشقی را غرقِ در باور نوشت
غُصه ها را قِصه ای دیگر نوشت

از کجا این باور آمد که گفت
گر رَود سَر برنگردد سرنوشت
گر تو روزی را زِ این بازی بدانی
نکته یِ رمزش بخوانی
لحظه هایِ زندگی چون موج دریاست
گرچه سرد و سخت زیباست

موجِ این دریا گر از پس سرگذشتت
سرنوشتت سرگذشتت
بر فرازِ قله یِ باور سفر کن
بالِ خود را باز تر کن

همچو حافظ پای کوبان و غزل خوان
لشگرِ غم را بسوزان
در فلک سقفی نمانده این زمانه
پَر بزن تا بی کرانه

سرنوشت را ، باید از سر نوشت
شاید این بار کمی بهتر نوشت
عاشقی را غرقِ در باور نوشت
غُصه ها را قِصه ای دیگر نوشت
از کجا این باور آمد که گفت
گر رَود سَر برنگردد سرنوشت
قصه ای از سَر نوشت
قِصه ای از سرنوشت




   






برچسب ها : سرنوشت , دلنوشته , شعر , موسقی ,

مناجات
دسته بندی : دلنوشته ( متن ) ,

----------------------
الهی، الهی...
 این سوز امروز ما، درد آمیز است
 نه طاقتِ به سر بردن، نه جای گریز است 
این چه تیغ است که چنین تیز است 
الهی درد می دانم و دارو نمی دانم 
الهی، الهی تو شفا ساز که از این معلولان شفایی ناید
 تو گشایشی ده، که از این بندیان کاری نگشاید
 به سامان آر، به سامان آر که سخت بی سامانیم 
جمع دار که بس پریشانیم 
دانایی ده که از راه نیفتیم  ، بینایی ده که در چاه نیفتیم 
نگاه دار تا پریشان نشویم به راه دار تا پشیمان نشویم 
بیاموز تا راه را از چاه بدانیم 
برافروز، برافروز تا در تاریکی نمانیم 
همه را از خود رهایی ده ، همه را با خود آشنایی ده 
همه را از مكر اهریمن نگاه دار همه را از فتنه نفس آگاه ساز 
از نفس بدم رهایی ده یارب ، از قید خودم رهایی ده یارب 
بیگانه زآشنا و خویشم گردان 
یعنی، یعنی به خود آشنایی ده یارب
 یارب یارب زشراب عشق سرمستم کن
 وز عشق خودت نیست کن و هستم کن
و از هر چه به جز عشق تھی دستم کن 
یکباره به بند عشق پا بستم کن 
الهی الهی آنکه تورا دشمنی آموخت، سوخت
 آنکس که جوهر حیات شناخت لب دوخت 
آنکه دم از بیگانگی زد ، آنکه دم از بیگانگی زد آشنایی نیاموخت 
دل جایگاه مهر است ، نه جای جوشش و کین 
جان از دوستی جان گیرد و کینه با کین
 دوستی کلید درهای بسته است و مرهم دل های شکسته 
چه زیباست جهان اگر بینایی آموزیم و چه مهربانند جهانیان 
اگر دریچه دلِ پر از مهر را بگشاییم



   






برچسب ها : مناجات , الهی , خدا , دلنوشته ,

صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic